لحظه ای بیندیشیم



پاک کن و گذشت PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 10
بدخوب 
 بچه که بودیم به ما مداد دادن تا نوشتن را با آن بیاموزیم،شروع کردیم به نوشتن و هرگاه خطای در نوشتن داشتیم با پاک کن آنها را از روی کاغذ محو می کردیم، چون بچه بودیم و دوست داشتنی و صد البته مجاز به انجام خطا
بزرگتر که شدیم خودکار را لایق نوشته های خود دیدیم، چون می خواستیم هرگز نوشته های ما محو نشود با خودکار توانستیم کارنامه و مدرک مدرسه دانشگاه را بگیریم، با خودکار قادر بودیم حساب بانکی باز کنیم و با خودکار سند ازدواج خود را امضاء می کردیم. ما با خودکار تمام آن کارهای را انجام می دادیم که نمی خواستیم هرگز محو شوند.
گویا مداد سمبل رفتار کودکی ما بود و خودکار نشان اعمال پختگی ماست. مداد شکننده بود و نیاز به تراشیدن داشت و خودکار خود را این چنین نمی دید. اشتباه مداد با پاک کن حذف می شد و حماقت خودکار در این بود که بخواهد اشتباهات خود را خودش از بین ببرد که این کار نوشته های بعدیش را هم نا زیبا تر می نمود، و این قصه بزرگ شدن ماست
در این سالیان که خودکار بدست شدم، مطمئنا نوشته های زیادی داشتم، و دلهای زیادی برای نوشته های من کاغذ بودند، و صد البته بعضی وقتها  خواسته یا ناخواسته بعضی از آن دلهای پاک را شکسته ام، نوشته های اشتباهی که هرگز از روی آن دلها، پاک نخواهد شد چون پاک کنی برای آنها ندارم  و یقینا هیچ وقت هم نخواهم یافت. بدون هیچ توجیهی و بدون هیچ بهانه ای صمیمانه از تمام آنهای که رنجش را لحظه ای یا به صورت مادام در دلهایشان نهفته ام گذشت را می طلبم،
26 فروردین 1391
نظر ها
افزودن جدید جستجو
شهرزاد   |217.219.250.xxx |2012-05-04 07:19:46
سلام شما یه بار موقع نصیحت کردن دل منو هم شکستید با این حال بازم دلم واستون تنگ شده. بازم اومدم سراغ نوشته هاتون چون بی نظیرن.
------
مهدی اژدری: این از بزرگواری شماست، گذشت از بزرگان است. یاد این شعر خیام افتادم تقدیم به شما
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن/فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن/حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ممنونم که به سایتم سر زدید.
ناشناس   |91.99.255.xxx |2012-10-15 08:05:30
زيبا بود...
مريم صفايي   |31.170.56.xxx |2012-11-10 13:38:20
Really perfect
ناشناس   |5.22.119.xxx |2012-12-11 05:25:20
یکی از تفاوت های انسان با خدا ، این است که، انسان تمام خوبی ها را با یک بدی فراموش می کند.ولی خدا تمام بدی ها را با یک خوبی فراموش می کند...
ناشناس   |5.22.119.xxx |2012-12-11 05:26:33
به خاطر بسپار تا همیشه بدانی ، که زیباترین منش آدمی ، محبت اوست.پس محبت کنید، چه به دوست ، چه به دشمن.که دوست را بزرگ می کند و دشمن را دوست.
ناشناس   |5.22.119.xxx |2012-12-19 06:54:24
هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی توانی او را ببخشی بدان که اشکال در کوچکی قلب توست نه در بزرگی گناه
ناشناس   |5.22.99.xxx |2012-12-24 13:07:59
خدای مهربانم !
از امروز تمامی مشکلاتم را با مداد و نعمتهایم را با خودکار می نویسم !
می دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهربانیت پاک خواهی کرد . . .
ناشناس   |5.22.99.xxx |2012-12-24 13:09:32
دست استاد خویش را ببوس ، چون او هم پدر است هم پرورنده خرد . ارد بزرگ
ناشناس   |5.22.99.xxx |2012-12-24 13:12:20
صدای باران زیبا ترین ترانه ی ” خداست “.
که طنینش زندگی را برای ما زیبا تر می کند
نکند فقط به گل الوده ی کفش هایمان بیندیشیم . . .
ناشناس   |5.22.99.xxx |2012-12-24 13:14:18
خدای من “بهشتی ” دارد، نزدیک ، زیبا ، بزرگ و به گمانم “دوزخی ” دارد ، کوچک، بعیدو در پی دلیلی ست که ببخشد ما را
گاهی به بهانه یک دعا . . .
ناشناس   |5.22.112.xxx |2013-01-05 08:45:56
داستان گذشت:
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور
ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به
اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم
به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بعدا به من بدن
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو
يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم.بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه.با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت...
ناشناس   |5.22.112.xxx |2013-01-05 09:21:35
خداوند از انسان چه می خواهد؟
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از
پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد
گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد.
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»
ناشناس   |5.22.112.xxx |2013-01-05 09:27:57
زندگی معلم بزرگی است:
زندگی معلم بزرگی است. درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود. آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند.
زندگی می آموزد که شتاب نکن.

زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز گشته است.

زندگی می آموزد از دست
دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.

زندگی می آموزد رنج ها و سختی ها با همه تلخی که در کام تو دارند اگر خودت بخواهی می توانند بسیار آموزنده و رشد دهنده باشند.

زندگی می آموزد چیزهایی که بزرگترها سر آن دعوا می کنند بزرگتر از چیزهایی نیست که کوچک ترها سر آن دعوا می کنند.

زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند بعدا که می گذری و تو در آن لحظه بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.

زندگی می آموزد آنها که از تلخی ها می گریزند شیرینی
ها را نخواهند چشید و آنها که از سختی ها می ترسند به آسودگی نخواهند رسید.

زندگی می آموزد گذشت و مهربانی شیرین است.

زندگی می آموزد آنکه کام دیگران را تلخ می کند غیر ممکن است کام خودش شیرین باشد.

زندگی می آموزد سادگی زیباتر است.

زندگی می آموزد بار بر دوش دیگران نهادن، شانه های خودت را سنگین می کند و بار از دوش دیگران برداشتن، خودت را سبکبار می کند.

زندگی می آموزد صمیمیت را.

زندگی نشان می دهد کسانی را که سنگین و بزرگ راه رفتند و خرد و شکسته
شدند.

زندگی می گوید من با تو مهربانم، خیلی مهربانم اگر تو با خودت نامهربان نباشی.

زندگی می گوید بیش از آنکه تو مرا دوست می داری من تو را. بیش از آنکه تو مرا می خواهی من تو را.

زندگی می گوید تو خیلی وقت ها مرا گم می کنی. جاهای عجیبی بدنبال من می گردی، جاهایی که شاید حتی زندگیت به تنگنا کشیده می شود.

زندگی می گوید خیلی وقت ها تو از چیزی می گریزی و به تنگ می آیی که همانجا بوی عطر من پیچیده است. وقتی دست سالخورده ای را می گیری و با حوصله پا به پای
او عرض خیابان را طی می کنی، وقتی به صورت کودکی گریان می خندی، وقتی نوازش دستان گرمت وجود لرزان یتیمی را گرم می کند. وقتی با حوصله و مهربانی نگاهت را به نگاه خسته پدر و مادرت گره می زنی. وقتی به همسرت فرصت می دهی تا در چشمه شکیبایی تو غبار آشفتگی و دلتنگی و خستگی اش را بزداید. وقتی با مهر و صبوری می خندی تا خنده زیبایت خنکایی باشد برای آنکه در گرمای زندگی جوش آورده است.

می بینی زندگی چه پیداست. کاش از چشمه زندگی فرار نکنی و لختی کنارش بنشینی و
دویدن های بی امان این فرصت را از تو نگیرد که کفش هایت را درآوری و پایت را در زلالش از رنج شتاب های پی در پی برهانی. از آنها نباشی که مهمند و به هرکس می رسند می گویند وقت ندارم. از آنها نباشی که سلام دیگران را نمی شنود و لبخندشان را نمی بیند.

زندگی چه معلم مهربانی است.
ناشناس   |162.216.3.xxx |2013-08-24 18:39:04
خشم احساسی است که باعث می شود زبانتان سریعتر از فکرتان کار کند.

اگر نتوانید خشم خود را کنترل کنید،
همچون شهری بدون دیوار هستید که در انتظار حمله است.
خشم، نفرت، بدخواهی، حسد و کینه ،شادمانی انسان رامی گیرد وموجب بیماری و شکست و فقر می شود.
اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست
واگر حق با شما نیست ،هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید .
--------
مهدی اژدری: واقعا عالی بود ممنون از نوشته تان
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 04:56:37
خاموش باش !
ماشینت جوش می آورد حرکت نمی کنی ، کنار زده ومی ایستی وگرنه ماشین ممکن است آتش بگیرد ,خودت هم همینطور وقتی جوش می آوری عصبی وعصبانی میشوی تخته گاز نرو! بزن کنار!ساکت باش !وهیچ نگو! وگرنه آسیب می بینی .
این نسخه شفابخش پیامبر بزرگوار (ص) است که فرمود :
"اذا غضبت فاسکت" هرگاه عصبانی شدی سکوت کن
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 05:16:55
یادتان نرود !
بداخلاقی روی زیبایی تان را می پوشاند و خوش اخلاقی روی زشتی تان را...
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 05:50:45
هر چه روح شما قدرتمندتر و توانمندتر باشد ؛
رفتار شما ملایم تر و مهربان تر خواهد بود...
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 06:14:47
پدرش بهش گفت این 1000تا چسب زخم رو بفروش تا برات کفش بخرم...
بچه نشست با خودش فکر کرد. یعنی باید آرزو کنم 1000 نفر یه جایشون زخم بشه تا من کفش بخرم؟
ولش کن، همین خوبــــــــــــــه....
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 15:09:07
چند سال بعر از اینکه از دنیا می رویم...
هیچکس به خاطر نخواهد آورد,
که چقدر ثروتمند و زیبا بودیم.
اما همه یادشان خواهد ماند...
که چه تاثیری بر روی دل ها و ذهن هایشان گذاشته ایم.
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 15:11:58
وقتی عصبانی هستید،
مواظب حرف زدنتان باشید؛
چون عصبانیت شما فروکش خواهد کرد
ولی حرفهایتان یک جایی باقی می مانند برای همیشه...!
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-25 15:15:25
عصبانیت:
از حرفی که زده بود و کاری که کرده بود شدیداً عصبانی شده بودم. و با عصبانیت به سمت خونشون حرکت کردم.
توی راه گیله مرد رو دیدم. باز هم همون قیافه آروم و لبخند همیشگیش.
با دیدنش از شتاب راه رفتنم کم کردم. وقتی قیافه ی برافروخته ام رو دید، با تعجب علتش رو پرسید.
ماجرا رو براش توضیح دادم درحالی که از عصبانیتم چیزی کم نشده بود. در پایان گفتم، باید برم جوابش رو بدم و حقش رو کف دستش بزارم.
گیله مرد گفت: کمی صبر کن باهات حرف دارم.
با تندی گفتم :
الان نه ، بعدن ، بعدن و خواستم حرکت کنم.
با حرکتی سریع دستم رو گرفت تا مانع رفتنم بشه. با سرعت و قدرتِ تمام خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون.

نتونستم حتی از جام ت****** بخورم و تلاشم بیفایده بود. منی که تو محل به پرزوری معروف بودم هیچوقت چنین زور و قدرتی رو از گیله مرد انتظار نداشتم.
با تعجب نگاهی بهش کردم، به اون سن و سال و جثه چنین قدرتی عجیب بود. انگار دست گیله مرد مثل دستی سنگی بود که خلاصی از اون ممکن بودند.
گفت یه سوال : گفتم چی ؟ گفت تو به باغ
وحش یا سیرک رفتی ؟ گفتم به باغ وحش نه ، ولی یک بار وقتی خیلی کوچیک بودم به یک سیرک رفتم ولی از تلویزیون خیلی سیرک تماشا کردم .
گفت : چه چیز بیشتر باعث معروفیت یک سیرک میشه ؟ گفتم مطمئن نیستم ولی شاید اون قسمتی که رام کننده شیرها با شیرهاش وارد میشه، از همه هیجان انگیز تر باشه. خصوصن وقتی بفهمی دندونهای شیر واقعیه .
با لبخندی گفت : آفرین . ولی اگه رام کننده نتونه شیرها رو رام و مطیع خودش کنه اونوقت چی میشه ؟
با بی حوصلگی گفتم : چه میدونم ، لابد
شیرها میخورنش دیگه. حالا اینها چه ربطی به من داره؟
گیله مرد گفت : خب ارتباطش اینه که الان شیر این رام کننده رو خورده ! و به من اشاره کرد. و ادامه داد که عصبانیت تو در نقش همون شیری هستش که نمیتونی کنترلش کنی و همین موضوع میتونه بدترین آسیب رو اول از همه به خودت بزنه . نزار بخوردت ...
به فکر فرو رفتم و بعد از ثانیه ای گفتم : قبول دارم که عصبانیتم یا بقول تو آقا شیره از کنترلم خارج شده ولی الان حالم بهتره و آروم شدم . ولی حالا که عصبانی نیستم ممکنه دستم
رو ول کنی، باور کن مچ دستم خورد شد.
گیله مرد که یادش رفته بود هنوز دستم رو محکم گرفته از خجالت قرمز شد و دستم رو آزاد کرد.با هم به راه افتادیم.
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-26 04:21:26
معذرت خواهی؛ همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی، و حق با یکی دیگه است. . . معذرت خواهی؛ یعنی اون رابطه شاید بیشتر از غرورت برات ارزش داشته.
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-26 04:24:41
جان لنون می گوید وقتی به مدرسه می رفتم، با پرسش زیر مواجه شدم بزرگ که شدی،میخواهی چه کاره شوی؟ من پاسخ دادم می خواهم خوشحال شوم. آن ها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشده ام.اما من به آن ها گفتم: این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشده اید.
بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بوده اند ...
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-26 04:31:11
روزی برای آدم ها تنها یک خاطره خواهید شد… پس تلاش کنید که لااقل خاطره ای خوش باشید.
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-26 04:34:05
هيچ كس قادر نيست ما را خوار و حقير نمايد و آسودگي و آرامش فكرمان را بر هم زند، مگر آنكه خودمان ابزار اين كار را در اختيارشان قرار دهيم.
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-26 04:35:11
هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم …
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-27 04:26:19
شریفتــــــــرین دل:
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند
وارد شود . آن شخص وارد شدو آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت. پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت : آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده .از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند ..
به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند.یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ
جای این کارهانیست !!!
بیایید و این مرد را پس بگیرید ...وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت :
(( با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند ))
*شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسی درآن نباشد.
تقدیم به شما
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-27 15:05:19
گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری .....
تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی .......
گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش ....
گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی ......
اون وقت خدا هم میخنده .....
گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی .......
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-27 15:14:21
من دریافته ام که زندگی معجزه حیات است.
زندگی با کلمه های من ساخته می شود.
و هر کلمه ای رد پای معجزه است.
پس می توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم.
هرگاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را از ابراز کنند محتاج است.
هرگاه کسی حسد می ورزید نیاز دارد دیده شود.
اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود .
اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند.
و اگر کسی ستم می کند نیاز داشته
دوست داشته شود.
اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده شود.
وهمه ی این سایه ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق برآن ها چون باران بباردو ببارد و بپارد...
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-28 04:26:10
" حرف هاي خود را از 3 صافي رد کنيد. "
شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن، مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت...
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟
گفت: کدام سه صافي؟
اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف ميکني واقعيت دارد؟ گفت نه. من فقط آن را شنيده‌ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم
يعني خوشحالي گذرانده اي. يعني چيزي را که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي‌شود. گفت: دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که ميخواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي‌خورد؟ گفت: نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال‌کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش
کني.
"راستی هر کدام از ماها تا چه اندازه با افکارمان دیگران را قضاوت کرده ایم نه با واقعیت های لمس شده...؟؟؟"(م)
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-28 04:31:59
تنها یک جمله از خدایم برای معلمم خواستم...
شما را باز گرداند به آرامش.. به حرمت تمام روزهایی که شما در تلاطم های این دنیا,ما را با سخنان گهر بارتان متوجه رحمت خدایمان می کردید و ما را باز می گردانیدید به آرامش...
(م)
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-28 04:42:35
بهشت کجاست؟
برای عزیزی می نویسم که این روزها دلش از دنیای خاکستری انسانها گرفته است...بادیدنش و بغض در سینه اش غمهای خودم را به فراموشی سپردم...برایش نوشتم چون می خواهم باز گردد به زندگی عادیش.
ایستگاه "روز مبادا" را قبل از ایستگاه "بهشت" گذاشته اند...زیرا که باید از مبادا ها رد شد تا به بهشت رسید...می پنداریم بهشت تنها باغی سر سبز است اما من این عقیده را ندارم...
زمانی که توانستی خودت را به خویشتن ثابت کنی بدان رسیده ای به خود بهشت...و باید
برای اثبات خودت به خویشتن از "مباداها "رد شویی...من نتوانستم به خودم اثبات کنم آدمی می تواند بخاطر شکستهای گذشته اش یا به خاطر عقده های شخصیش به دیگری آسیب برساند...نتوانستم به خودم اثبات کنم آدمی می تواند به دیگری دروغ بگویید تا لحظه ای بیشتر زندگیش را بسازد...
نتوانستم به خودم اثبات کنم آدمی می تواند قول مردانه دهد و با شکستن قولش به دیگری خیانت کند...نتوانستم اینها را به خودم اثبات کنم...
عذاب کشیدم تا بتوانم در لابه لای تمام این رفتارهای
خاکستری خودم را به خودم اثبات کنم...
من ن میتوانم مانع کسی شوم تا به دیگری آسیب نرساند و از اعتمادها سو استفاده نکند اما می توانم خودم را به خودم اثبات کنم همین...
میتوانم به خودم یاد دهم بیش از بیش برای احساسات آدمها ارزش قائل شوم...بیش از بیش مواظب باشم تا به روح دیگری زخمی نزنم...
من فقط میتوانم خودم را به خودم اثبات کنم...
فقط به این طریق است که از ایستگاه "روز مبادا" می توانم رد شوم و برسم به ایستگاه "بهشت"...
بهشت ...همانجاست که یاد بگیرم
باید انسان بمانم و به سان یک انسان فکر کنم...
پس غمگین مباش اگر اسیر روزهای خاکستری شدی بگذار این روزها بگذرند و تو فقط یاد بگیر تنها راه"رسیدنت" همین است :اثبات خودت به خویشتن...همین
هر چه که بر روحت زخم زدند تو بیشتر به انسان بودن نزدیک شو...
فقط بر خودت سخت بگیر تا خودت را بسازی...(م)
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-29 08:23:11
خدا هم كه باشی
بندگانی هستند كه از تو ناراضی اند!
به دنبال رضایت چه كسی می گردی،
وقتی این روزها، انسان ها از دست خودشان نيز عصبانی اند...(م)
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-08-29 14:24:47
از انسانها غمی به دل نگیرزیرا خود نیز غمگینند!
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.دکتر شریعتی(م)
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-09-03 06:05:33
به گیله مرد میگم می خوام متحول بشم و بشم یه آدم دیگه ، می خوام ... .
گیله مرد سرش رو از کتاب بالا میاره و میگه : من از استادم شنیدم که گفت: " این شدنیه " ، ولی اگه میخوای به جایی برسی و اون کسی بشی که می خوای، باید از خونه خودت شروع کنی .
با تعجب میگم خونه خودم ؟
میگه: بله، خونه ی خودت . اگر دل پدر و مادرت رو شکستی باید بری جبران کنی و حلالیت بگیری. اگه که دل برادر و خواهرت ازت شکسته برو عذر خواهی کن و به هر نحو شده جبران مافات کن و دلشون رو بدست بیار.
اگر همسر و بچه هات از تو ناراضی هستن باید اصلاح و جبران کنی .
آره جای دوری نمی خواد بری.
و وقتی این اتفاق افتاد، اولین نشونه هاش برات ظاهر می شه .
فقط یه سوال ، میتونی حریف غرورت بشی ؟
اگه میخوای خودت رو از نو بسازی ، باید شهامت و قدرت این رو داشته باشی که " خودت رو بشکنی" ، اولین مشکل بت درون ماست ...م
ناشناس   |151.233.25.xxx |2013-09-12 14:20:41
دو رکعت نماز بخوان و به خداوند عرض کن,خدایا هر کس را به من بدی کرده است بخشیدم,
تو هم مرا ببخش!
آن وقت ببین با تو چکار می کند.
میرزا اسماعیل دولابی.(م)
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."


مقالات جدید:
مقالات دیگر:

 

آمار کلی سایت

بازدیدهای محتوا : 473635